لحظه های زیستن

می شود زاده شد هر لحظه هم قدم تمامی ثانیه های درگذر می توان جشن گرفت زاد روز تمام لحظه های زیستن را می توان جوانه زد شکفت چونان غنچه ای بهاری آری اگر تو باشی می شود می شود روزی هزار بار از نو متولد شد شکفت و جوانه زد می توان چشم در […]

تصور کنید مردی را

صبح که می شود تصور کنید مردی را با زیر پیراهن و پیژامه با چشمانی خواب آلوده صدای شیر آب تیغ کف اصلاح صورت سکوتی که با آینه آغاز می شود با شستن صورت ادامه می یابد و همچنان صدای شیر آب صبح که می شود تصور کنید مردی را اصلاح کرده صدای موزیک که […]

حساب طنازی!

مرد مي خواهم که جدا کند حساب  طنازی را ، از تن نازی که تو باشی مرد می خواهم که از کف ندهد عقل و هوش را پیش گیسوان تو وقتی می رقصند به ساز باد وقتی پریشان می کنند حال هر جنبنده ای را مرد می خواهم خیال کند حتی! لحظه ای بی  تو […]

دو صندلی، دو عاشق!

دو صندلی دو عاشق دو قلب که تند می زنند گونه های سرخ از سر شرم نگاه های خجالتی و تلاقی گاه و بیگاهشان فنجان های پیش رو زبان های وقت گفتن خاموش اینجا در ازدحام این جمعیت فارغ از عبور آدم ها صندلی هایی که پر و خالی می شوند انگار دنیا متوقف شده […]

مرگ

تصور کن کلبه ای مخروبه را در دشتی به وسعت تمام سهم نداشته ی تو از زندگی دشتی که با نور بیگانه است در و دیواری که بوی مرگ می دهند زوزه های باد از هر سو به گوش می رسند پنجره مدام بر هم کوفته می شود صدای قیژ قیژ در شیشه های شکسته […]

سمفونی زیستن

قدم هاي خسته پرسه هاي بي هدف برگ هاي زرد چنار فرش کرده کوچه را تو گويي قدم گزارده اي به جهاني از جنسي دگر و صداي شر شر قطره هاي باران که هم آوايي مي کنند با صداي خش خش برگها و مي نوازند سمفوني زيستن را خاطراتي که رهايم نمي کنند تصاويري که […]

رقص دونفره

  یک رقص دونفره در تاریکی شب زیر نور ماه وقتی نور شمع ها در تب و تاب است بر تن گیلاس های شراب قرمز نوای موسیقی نوازش می کند گوش را و گلهای روی میز… گلهای رزِ روی میز… گلهای رزِ سرخِ روی میز… عطرشان پر کرده فضا را با تو چه شبی بشود […]

در سوگ مشکاتیان

  این روزها، هر لحظه و هر ثانیه اش ، آماده ام ، برای شنیدن  خبر مرگ عزیزی . یکی آوار زلزله امانش نمی دهد و دیگری را کهولت سن و دیگری نامهربانی روزگار و آدمیانش ولی براستی  انتظار این یکی را نداشتم ، حداقل به این زودی ها. آری مشکاتیان هم رفت!مانده ام در […]

بودای نگاه

از بوداي نگاه تو تا سو ختن زرتشت وار من فاصله اي نبود جز چشم بر هم زدني و اکنون پروانه وار من آن ديوانه که می چرخم به گردت که گرد چون تو شمعي چرخيدن همگان را مشتاق مي نمايد برای پروانه شدن برای سوختن که تو  خود عشقی   ————————————————————– کوری   نویسنده […]