هوای گرم

 

-می گم تو گرمت نیست؟

– میگه آره و شروع میکنه به در آوردن مانتو و روسریش !

به دنبالش من هم شروع میکنم کت و کرواتم رو در میارم .

هنوز هوا خیلی گرمه عرق های روی صورتم رو با گوشه ی آستینم پاک می کنم و در حین ادای کلمه ی « پختم از بس که گرمه » شروع می کنم پیراهنم و بقیه ی لباسهام رو در میارم و حالا فقط لباس های زیرم رو به تن دارم !
با تکون دادن سرش شروع میکنه به تکرار کاری که من چند لحظه پیش کردم و حالا پوشش اونهم ……..

نمیدونم از گرمای شرمه یا اتاق فقط میدونم سر تا پای جفتمون خیسه عرق شده

 

بلند میشم و میرم طرف پنجره تا بازش کنم

اونم میره طرف بخاری تا کمش کنه !

و حالا هوا کمی بهتر شده، پس  لباسهام رو می پوشم و اونهم بدون اینکه چیزی بگه همین کار رو میکنه.

نگاهی به چهره ی خندون اون که حالا یه روسریه رنگ و وارنگ احاطش کرده می کنم و اونم زل زد ه تو چشمای من.

یه لبخند معنی داری به هم می زنیم و رومون رو بر میگردونیم انگار نه انگار چند دقیقه پیش هوا گرم بوده!

۱۳۸۳/۱٠/٩

 

—————————————————————————

+چند وقته گیر دادم به نوشته های قدیمی ، ضعیف بودنشون برام اهمیتی نداره ، فقط میخوام یه مروری بشه برای خودم ،اینکه چطور فکر میکردم و چطور می نوشتم، گاهی مرور گذشته ها بد نیست .

++ یهو خیلی بی مقدمه اومدم سفر.یه جایی تو دل کویر، یه جایی به اسم یزد، جایی که بیش از عزیز بودن  برام  مقدسه

+++این پست از  قسمت باید خواند ، دید و شنید خبری نیست.

22 thoughts on “هوای گرم

  1. صدرا می گوید:

    گرمای عشق بوده عزیزم ! آخرش به این نتیجه رسیدین واقعا عاشق هم نیستین و از بچه بودن خندتون گرفته !

  2. شبنم می گوید:

    اضطرابی
    شیرین
    قوی
    چنان طوفانی
    خالی
    و بی‌تصمیم
    انعکاس واضح
    تنفس وحشی
    مرکز
    یک خراش
    سپیده‌دم
    آبشارها
    سه پنجره
    یک انعکاس
    دو عاشق
    یک سایه‌ی آرام
    خشونت هوس.

  3. شبنم می گوید:

    من هرگز به تاریخ نوشته ها نگاه نمی کنم،چون مهم حسی ٍ که در یک لحظه ’شره میکنه رو کاغذ!
    تو نوشته هات مثل یه موتیف نرم میمونه که آروم آروم میاد و تو ذهن خواننده جریان پیدا میکنه!
    دوست دارم قلم فرسایی بی نظیرت رو

  4. احمدرضا می گوید:

    هه….یاد شل سیلور استاین بخیر….عمو شل دوست داشتنی من!
    نوشتت جالب بود….یه جورایی تاثیر عمو شل تو این مشهود بود. خیلی غافلگیر کننده و جذاب و البته با ته مایه طنز!
    یه شدت پایه کمی قهوه و کمی دود هستم!

  5. باران می گوید:

    خیلی وقت بود سر نزده بودم

    یه عنوان تابستونی با یه متنی که اصلا ربطی به هم ندارن و از همه جالب تر تشریف فرماییه این احساس تو یکی از روزای سرد زمستون!!!

    پارادوکس دلنشینی بود
    ————————————-
    +خودمونیم بی پرواتر مینوشتی…البته هنوز هم رگه هایی هست هر چند اندک!

  6. شادی.ف می گوید:

    شاید یه کامنت از یه دوست قدیمی توی این همه کامنت زیاد به چشم نیاد
    اما یه نوشته ی قدیمی و یه دوست قدیمی ادم رو به جاهای قدیمی می بره
    ———————
    یهو دلم برای خود قدیمیم تنگ شد………………………………
    شادزی

    ————————————————-
    میثم :
    گاهی یه کامنت کوچیک ، از یه دوست قدیمی، در انبوه کامنت های به ظاهر آشنا باعث یادآوری روزها و خاطراتی میشه که لبخند رو مهمون چهره ی اخموی آدم بکنه، این که بدونی هنوز کسانی هستن که تو رو به خاطر بیارن چیز ارزشمندیه
    شاد زی دوست من

  7. سیاوش ! می گوید:

    من نفهمیدم ، داستان بود یا برات اتفاق افتاده بود و اگر بود اون خانم کی بود و خیلی سوال های دیگر ؟

    نخندید بابا ، خب نفهمیدم دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *