تنهايي يک پوچ بي نام و نشان بود ، گه گاه که از زمين و زمان مي بريديم ، حصارش مي کرديم به دور خودمان يا شايد هم به دورمان حصارش مي کردند کسي چه مي داند ؟ تنهايي سايه نداشت ،اصلا وجود نداشت . تنهايي را من ساختم ، تنهايي را تو ساختي ، آخر گاهي فراموش مي کنيم که باور ما به نابوده ها وجود مي بخشد .
اين که امروز
این که ما
در اين خيابان يکطرفه
هر روز زير باران« تصورات باطل و ناخواسته »خيس مي شويم
گم مي شويم و غرق
حکم امروز و ديروز نيست
بلکه سالهاست که از صدورش مي گذرد
مشکل از ماست که دو ریالی مان کمي دير هوس افتادن کرده
———————————————————————–
+زادن این نوشته بر می گرده به 5-4 سال پیش،دوره ای از زندگیم که گاهی یک خط نوشته وادارم می کرد تا چندین صفحه در جوابش قلم بزنم . اگرچه نوشته هام خیلی ضعیف تر از حال امروزن ولی حال و هواشون برام دوست داشتنی تره،از دید خودم پیش تر ها دغدغه هام زیباتر و مقدس تر از امروز بودن.
++ موسیقی زمینه ی این پست از موسیقی فولکلور اسکاندیناوی انتخاب شده و یکی از کار های گروه براگاس بنام Bre Sarica می باشد.

حکم از هر وقت که صادر شد ، پایانی برایش نبود . من با این نوشته می توانم بروم وسط آن راهرو ها و آدمهای گیج ، وسط لباسهای فرم … ساعت یازده و نیم شب . بی خوابی . چراغ خاموش . یک برگه تا شده از ته جیب .
می توانم بروم وسط هزار تهمت که هنوز می سوزانند .
بعضي وقتها گم مي شويم،بعضي وقتها دلمان مي خواهد در هياهوي گمگشتگي ها در پي كودك درونمان رهسپار شويم،بعضي وقتها …
مدتي است گم شده ام…
راستي از” او “نوشت ها خسته شدم
“من” نوشت هایم را در”سونات سایه” دنبال کن…
حالا دستام مونده و تنهایی من
من بر حکم صادره ،وجود یا عدم آن اعتراضی ندارم.تنهایی را خواستیم .آمد…