
عزیزکم
نوشتن بهانه می خواهد
یک امشب را بیا و بهانه ام شو
لبخندی بزن
چشمی بگشا
بگذار گم شوم در پیچ و خم نگاهت
و بعد . . .
اگر نخواستی برو
ناز می خرم
آهای زلفت دو تا
نازت به چند؟
بیا و بهانه ام شو
و بعد . . .
بی هیچ حرفی و کلامی
اگر نخواستی باز هم برو
بهانه ی من
زندگی هر لحظه اش بهانه می خواهد
یک امشب را بیا وبهانه ام شو
و بعد . . .
برای خدا هم که شده
بهانه ام بمان
---------------------------------------------------------
+ نه شر شر آبی و نه هوایی تازه ، در عجبم چرا بهترم!
+
+ شاید "مریم "نیمه دیگر توست ، نیمه ای که دوست نداشتی بدانم از آن
کیست. پس تا خودت بر زبان نیاوری وانمود می کنم آن نیمه دگر را نمی شناسم!
+ نوشته شده
توسط ميثم کریمی نیا در دوشنبه 30 دی1387
|

دلت مي گيرد گاهي
از زمين و زمان
و هرچه در آنست
تو و
دنيايي حرفهاي نگفته
تنها تو
خود ِ خودِ تو
دلت تنگ مي شود گاهي
براي خودت
دلتنگي هايي خاص تو
از جنس تو
و براي تو
دلتنگي هايي كه تنها تو مي فهمي
دلم ميگيرد گاهي
دلم تنگ مي شود گاهي
براي خودم
خودِ خودم
--------------------------------------------------------
+ گاهی آنقدر می برم از خودم و دنیای پیرامونم که حس و حال هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم ،می خوام فقط خودم باشم و خودم .یه دشت سرسبز که هیچ آدمی زادی درش نباشه و وقتی تو سبزی تنش گام بر میداری نم نم قطرات بارون رو روی گونه هات حس کنی .جایی که وقتی نفس عمیقی می کشی اکسیژن رو تو ریه هات حس کنی، جایی که موسیقی زندگیت بشه صدای شر شر آب و صدای پرنده ها، این محیطیه که این روزها بهش احساس نیاز می کنم ولی افسوس که
" یافت می نشود ..."
++ نوشته دلتنگی اگر چه ضعیف است و تکراری ولی با حال و هوای این روزهام تناسب زیادی داره .
+ نوشته شده
توسط ميثم کریمی نیا در شنبه 21 دی1387
|

شاید خیلی دور
شاید خیلی نزدیک
بار ها گفته ام
جاده ها ملاک مناسبی برای سنجش فاصله ها نیستند
آن سر دنیا هم که باشی انگار که در آغوشم جا خوش کرده ای
وقتی روحمان در هم گره خورده
وقتی هر ثانیه وجودت را حس می کنم
فاصله چه معنا می دهد؟
عزیزکم
باید از این تعاریف عامیانه دست شست
این تعابیر همیشه کاربرد ندارند
حداقل برای من
برای تو
----------------------------------------------------
+ زیستن برای هیچ و مردن برای هیچ تر، هیچ گاه فلسفه وجودی جنگ رو درک نکردم
+ نوشته شده
توسط ميثم کریمی نیا در جمعه 13 دی1387
|

دود
قهوه
نوایی که دعوت به شوریدگی می کند
اینها همه و همه جزئی از وجود من اند و نیستند!
شاید کمتر کسی بفهمد
سخن گفتن در لفافه ی کلمات را
در
کنج این کافه مجازی
در ازدحام این دودهای لعنتی
و این روزگار غریب من است
روزگاری که متاسفانه تو هم معتاد آن شده ای!
------------------------------------------------------
+ گاه سراسر روز رو مشغول نوشتنم و گاه این قلم لعنتی برای نوشتن حتی کلمه ای هم یاری نمی کنه، این روزها حتی این قلم هم برام ساز مخالف کوک می کنه!
+ نوشته شده
توسط ميثم کریمی نیا در پنجشنبه 5 دی1387
|