بيشتر از آنكه فكرش را بكني!

از هم خيلي دوريم
خيلي بيشتر از آنكه فكرش را بكني
ولي


از هم خيلي دوريم
خيلي بيشتر از آنكه فكرش را بكني
ولي


شكستن آن هم پيش پاي تو
حكايت شيشه ايست كه اگر بخواهد نيز نمي تواند در برابر سنگ مقاومت كند .

شکايت نميکنم نه !
تنها چترم را مي گشايم
هنگام باران تهمت
و چشمانم را مي بندم
كه نگاه متأسف رهگذران
كمتر روي شانه هايم سنگيني كند .
ولي ..
هرگز مرگ را براي كسي طلب نميكنم
حتي اگر هیچ نفهمند
زبانم را
فرعون همانقدر سزاوار زنده بودن بود كه موسي لیاقتش را داشت
و گرنه
زاده نمی شد! .

کوليان خانه شان پهنه ي بيکرانه ايست به وسعت سفرهاي دور و درازشان
تو کجا منزل گرفته اي
ای عروسک شب های سیاه و سفید من ؟


مرگ بر تن زمستان مي رقصد
و شاخه پذيراي قدوم جوانه
گويند : بهار آمده
ولي
چندان مهم نيست
اين كه زمستان مي رود
يا كه بهار مي آيد
اين آمدن و رفتن همانند تاريخي است
که همیشه از نو تکرار می شود
مهم
درسي است كه از رفتن زمستان و آمدن بهار مي گيريم