فاصله !
فاصله ميان من و تو يك آه است
و
افسوس
هرچه مي رويم باز هم به هم نمي رسيم
يا قدم هايمان كوچك است
و
يا . . .

فاصله ميان من و تو يك آه است
و
افسوس
هرچه مي رويم باز هم به هم نمي رسيم
يا قدم هايمان كوچك است
و
يا . . .

اينجا لالستان است ، مردم لالستان نه اينکه زبان ندارند نه ! نمي دانند زبانشان به چه کار مي آيد يک روز خيلي سال پيش يکيشان تصميم گرفت چند روزي از سر تفريح هم که شده صداي اطرافيانش را نشنود تا کم کم اين عادتي شد براي اينکه هيچ حرفي را نشنود و اين مرضي بود مسري که اندک اندک گريبان تمامي مردم لالستان را گرفت ديگر هيچ کس هيچ چيز نمي شنيد و خوب از آنجا که خيال شنيدن نداشت پس نيازي به سخن گفتن هم نداشت.
يک نسل گذشت ، نسلي نو ، نسلي که در دامان پدران و مادراني کر و لال رشد يافته بود ، نسلي لال از براي بيان خواسته هايش .
چند نسل گذشت ، کودکاني به دنيا مي آمدند کر و لال که گوش و زبان را تنها زيب تن مي پنداشتند و ديگر هيچ ، کودکاني که کم کم بزرگ مي شدند و اين انديشه را در ذهن کودکان خود فرو ميکردند انديشه اي که کم کم به يک سنت بدل گشته بود .

بادی و طوفان
این کاشانه راخراب که نه
ویران که نه
نیست و نابود می کنی
بارانی و سیل
این زمین را طراوت که نه
درختان را نوش حیات که نه
سبزی را به اعماق تاریک سیاهی می بری
قطره ای و .....
خاکی و .......

با شتابی ابلهانه
به خیال تو
به هیچ می رسم
نابودی پاداش هر کسی است که مست از هوای وصل توست

وقتی خورشید به سلام زمستان پاسخی نمی دهد نباید انتظار داشت که زمستان قدم بر فرش قرمزی که سیاهی برایش پهن نموده نگذارد .